لیدا هادی، سردبیر فرابیمه/ در تقویم بعضی کشورها، روزی هست به نام «آگاهی از صنعت بیمه»؛ روزی برای یادآوریِ چیزی که قرار است قبل از بحران، قبل از خسارت، قبل از اندوه وارد زندگی آدمها شود. اما واقعیت این است که در زندگی روزمره ما، بیمه هنوز هم بیشتر از آنکه یک ضرورت آگاهانه باشد، یک تصمیم اجباری، یک خرید نیمهاجباری یا حتی یک کاغذ فراموششده در میان انبوه برگههای اداری است. تا وقتی حادثهای رخ نداده، تا وقتی بیماری، آتش، تصادف یا فقدان از راه نرسیده، بیمه برای بسیاری از مردم نه قابل لمس است و نه جدی.
این شاید مهمترین تناقض صنعت بیمه در جامعه امروز ما باشد: بیمه برای آرامش ساخته شده، اما اغلب فقط در لحظه اضطراب دیده میشود.
در جهانی که هر روز نااطمینانی بیشتر میشود، بیمه باید نزدیکترین مفهوم به زندگی مردم باشد. چون بیمه در اصل فقط یک قرارداد مالی نیست؛ یک شکل از مراقبت جمعی است. یعنی جامعهای که میپذیرد فرد نباید در برابر همه خطرها تنها بماند. اما در عمل، این معنا در ذهن بسیاری از خانوادهها گم شده است. مردم بیمه را میخرند چون مجبورند، نه چون فهمیدهاند. میپردازند، اما باور نمیکنند. تمدید میکنند، اما اعتماد نمیسازند. و همین فاصله میان «داشتن بیمه» و «فهم بیمه» شاید یکی از ریشهایترین ضعفهای فرهنگی ما باشد.
در اقتصاد تورمی و فرسایندهای که هر روز از قدرت خرید خانوادهها کم میکند، طبیعی است که بیمههای اختیاری در اولویت آخر قرار بگیرند. اما مسئله فقط پول نیست. اگر فقط اقتصاد بود، هر جا اندکی توان مالی پیدا میشد، بیمه هم جدی گرفته میشد. حال آنکه حتی در بسیاری از خانوادههایی که توان نسبی دارند، باز هم بیمههای زندگی، درمان تکمیلی، آتشسوزی، سرقت یا زلزله در حاشیه میمانند. چرا؟ چون هنوز بیمه در ذهن جامعه به یک «هزینه» شبیهتر است تا یک «حفاظت».
و اینجا یک نقد جدی به صنعت بیمه وارد میشود: ما سالهاست محصول میفروشیم، اما کمتر برای ساختن فهم عمومی کار کردهایم. بیمهنامه صادر کردهایم، اما فرهنگ بیمهای نساختهایم. آمار ارائه دادهایم، اما زبان ساده برای مردم پیدا نکردهایم. نشست و همایش و شعار زیاد بوده، اما گفتوگوی واقعی با زندگی مردم کم بوده است. در نتیجه، بیمه برای بسیاری از شهروندان هنوز یک جهان دور و اصطلاحاً تخصصی است؛ جهانی که با زبان خودشان حرف نمیزند.
اگر قرار است روزی به نام آگاهی از صنعت بیمه معنا پیدا کند، باید از همین نقطه شروع شود: مردم باید بفهمند دقیقاً چه چیزی را از دست میدهند وقتی بیمه نمیخرند. باید بدانند بیمه فقط برای جبران خسارت نیست؛ برای حفظ کرامت است. برای این است که یک خانواده بعد از حادثه، مجبور نباشد همه چیز را از صفر و با شرمندگی شروع کند. برای این است که بیماری، مرگ، حادثه یا نابودی یک دارایی، به فروپاشی کامل زندگی تبدیل نشود.
بیمه زندگی در این میان مهمتر از همه است. چون با خودِ آینده سروکار دارد. با امیدی که هنوز رخ نداده، اما باید برایش آماده بود. بیمه زندگی یعنی قبول کنیم انسان همیشه در برابر زمان بیدفاع است و جامعهای بالغ، باید برای این بیدفاعی، ابزار داشته باشد. شاید به همین دلیل است که در بسیاری از کشورها، توسعه بیمههای زندگی فقط یک هدف اقتصادی نیست، بلکه نشانه بلوغ اجتماعی است. یعنی جامعهای که یاد گرفته آینده را فقط با آرزو نمیشود ساخت.
اما در ایران، هنوز راه زیادی مانده است. مردم اغلب وقتی بیمه را جدی میگیرند که دیگر دیر شده است. وقتی زلزله آمده، وقتی خانه سوخته، وقتی عزیزشان رفته، وقتی خرج درمان از توانشان بیرون زده. این تلخ است، اما واقعی است. بیمه باید قبل از فاجعه وارد زندگی شود، نه بعد از آن. و این اتفاق فقط با تبلیغ بیشتر نمیافتد. با صدای بلندتر هم نمیافتد. با اعتماد، با آموزش، با روایت درست، با سادهسازی و با پیوند دادن بیمه به تجربه زیسته مردم اتفاق میافتد.
روز آگاهی از صنعت بیمه اگر قرار است فقط یک عنوان باشد، فایدهای ندارد. اما اگر تبدیل شود به یک مکث جدی برای بازنگری در رابطه مردم و بیمه، میتواند آغاز یک تغییر باشد. تغییر از ترس به فهم، از اجبار به انتخاب، از بیاعتمادی به همراهی. در نهایت، بیمه باید به مردم نشان دهد که فقط برای روز حادثه نیست؛ برای حفظ زندگی است، برای دوام آوردن است، برای این است که آدمها مجبور نباشند همه چیز را در یک لحظه از دست بدهند.
شاید وظیفه اصلی صنعت بیمه همین باشد: نه فقط فروختن آرامش، بلکه قابل فهم کردن آن. نه فقط صدور یک بیمهنامه، بلکه ساختن این باور که امنیت، کالایی لوکس نیست. حق هر زندگی معمولی است.
